ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

ابوالفضل هدیه خدا

دوست دارم

دلبندم چندروز پیش داشتی ناهار میخوردی گفتی مامان من خیلی ناراحتم آخه حرف بدی به بابایی زدم گفتم عزیزم مگه چی گفتی گفتی آخه  حرف بد رو نمیشه تکرار کرد گفتم خوب دلیلش چی بود که حرف بد زدی گفتی آخه من داشتم کارتون نگاه میکردم بابایی با من حرف میزد من نمیفهمیدم کارتون چی میگه بهت گفتم خوب عزیزم حق داری ولی بهتر بود که میگفتی بابایی ببخشید لطفا اجازه بدین من کارتونم رو ببینم روز بعد که از مدرسه اومدم گفتی مامان امروز حرف بدی به بابایی نزدم گفتم بابایی لطفا ساکت شو تا من کارتون ببینم     الهی فدات روزی چند بار بهم میگی مامان دوستت دارم نمیدونی چقدر خوشم میاد خستگیم در میره کیف میکنم بغلت میکنم بوست میکنم بوت میکنم میگم ع...
15 اسفند 1392

خاطرات این روزها

عزیز مامان ترم 3 زبان هم به خوبی به پایان رسید معلمت کلی کیف کرده بود از امتحانی که دادی و به باباجون گفته بود که عالی بودی جلسه بعد هم که من رفتم گفت پسرت اینقدر عالی امتحان داد که اگر بودی میبردمت تو کلاس  که ببینی گفت اینقدر بامزه جواب میده که به پسرم گفتم یه روز بیاد ازش فیلم بگیره الهی من قربونت برم که وقتی ازت تعریف می کنن مامان و بابا کلی ذوق میکنن البته همه پدر مادرها همینطورن معلمت میگفت معلومه تو خونه باهاش کار میکنید خبر نداره که شما تو خونه اصلا دل به کار نمی دی . هفته پیش تولد آرین (پسر عمه نازی )بود باباجون هم رفته بود شیراز ولی چون کلاسش تشکیل نشد برگشت ماهم کلی ذوق کردیم و همگی رفتیم تولد خیلی خوش گذشت شماها هم حسابی آتی...
8 اسفند 1392

خاطرات چند روز گذشته

عکسهای دیلم پسرم ببخشید که دیر به دیر واست مینویسم واقعا فرصت نمیشه و ترجیح میدم بیشتر واسه خودت وقت بزارم بگذریم این مدت خبرهای خوبی بود بابا جون ارشد قبول شد شیراز شما هم مدام میگفتی باباجون رفتی سرکار ارشد گرفتی یا میگی من هم دارم فوق لیسانس میگیرم  خلاصه پنجشنبه هفته گذشته باباجون میخواست بره امیدیه که ریز نمرات رو از دانشگاهش بگیره من هم واسه اینکه  توراه تنها نباشه گفتم ما هم میاییم خلاصه 8صبح راه افتادیم شما خواب بودی و لحظه حرکت بیدار شدی صبحانه رو توماشین بهت دادم بعد هم که طبق معمول سیب و هویج خلاصه 10 رسیدیم امیدیه و فهمیدیم که دانشگاه تعطیل باباجون گفت بیا بریم دیلم راهی نمونده خلاصه شما هم که خوابت برده بو...
19 بهمن 1392

پایان خوش تعطیلات

پایان تعطیلات دی ماه خیلی خوب بود چون به اصرار خاله فروغ اینها تصمیم گرفتیم  بریم تهران واسه چهارشنبه 25 دی باباجون بلیط قطار گرفت توی قطار حسابی بازی کردی و مدام آویزون پله ها بودی کف قطار رو واست پتو پهن کردیم و شما هم خیلی راحت بودی گرچه شب واسه خواب چندبار از تخت افتادی پایین و من نتونستم خواب درستی داشته باشم خلاصه پنجشنبه صبح رسیدیم دایی فرشید اومد جلومون شما هم که کلی ذوق خودتو و خاله فروغ چه کارها که نکردین حتی خاله فروغ واست خمیر درست کرد و دوتایی مثلا نون درست کردین به خاله فروغ میگفتی بی  بی گل خاتون و  خلاصه به همه نون دادی و پول گرفتی البته مثلا . واسه روز جمعه هم که خاله فروغ بهت قول داده بود ببرتت بر...
6 بهمن 1392

باز هم موفقیت پسرم

هورااااااااا پسرم ترم دوم زبان رو هم با موفقیت به پایان رسوند دیشب امتحان پایان ترم داشتین من و بابا هم پشت در گوش وایساده بودیم شماهم خیلی قشنگ جوابگو بودی بابا کلی ذوق کرده بود جایزه هم بردیمت سرزمین سحرآمیز با اینکه هوا بارونی بود با اینحال بردیمت کلی هم ذوق کردی و اما تعطیلات مامان و ابوالفضل آره دی ماه با شروع شدن امتحانات تعطیلات ما هم شروع شد اولش خیلی خوب بود یه روز پنجشنبه با مامانی و بابایی ناهارمون رو برداشتیم رفتیم پارک جزیره که خیلی خوش گذشت شما هم حسابی اسکوتر بازی کردی فرداش هم عمه نازی دعوتمون کرد پارک شهرک نفت خیلی خوب بود شما و آرین هم حسابی آتیش سوزوندین روزهای دیگه هم خودم ظهر میبردمت تو حیاط اسکوتر بازی و بدوبدو خیلی...
22 دی 1392

تولد مامان

دیشب تولدم بود و شما و بابا جون مثل همیشه با یه کادوی نفیس سورپرایزم کردین البته هرچی ازت باباجون میپرسید که واسه مامان چی بخریم میگفتی لوازم آرایش ولی خوب بابا جون کار خودش رو کرد من هم واسه اینکه شما ناراحت نشی لوازم آرایش خودم رو کادو گرفتم و گفتم از طرف ابوالفضله مامانی بابایی هم که حسابی مثل همیشه شرمنده ام میکنن و واسم یه تونیک خیلی خوشگل خریدن مامانی باز هم مثل هرسال کیک تولدم رو هم درست کرد و خلاصه دیشب دورهم بودیم خیلی خوب بود جای همه خالی این هم از شیرین زبونیهات همیشه شاگردهام میگن خانم یه روز ابوالفضل رو بیار مدرسه ببینیمش من هم یه روز اومدم واست تعریف کردم و گفتم که شاگردهام اینجوری میگن شما هم گفتی آره من هم که میر...
29 آذر 1392

خاطرات اولین روزهای مهدکورک

بالاخره بردمت مهدکودک وقتی رفتم صحبت کنم هنگام برگشتن بزور آوردمت خونه میخواستی بمونی اونجا روزی که قرار شد بری صبح بیدارت کردم البته نه صبح زود گذاشتم خوب بخوابی یه صبحانه حسابی خوردی و با ذوق اماده شدی من هم تو کیفت سیب هویج و یه دونه کیک گذاشتم مطمئن بودم سیب و هویج رو میخوری ولی کیک برمیگرده همینطور هم شد وقتی رفتیم تا اومدم با مدیر مهد صحبت کنم تو رفتی داخل یه کلاس رو صندلی نوشتی صدات میومد که میگفتی خانم معلم مگس اومده تو کلاس به مدیر مهد گفتم پسرم درست رفته گفت نه شما برو ما خودمون کلاسش رو نشونش میدیم من اومدم بیرون و شما اصلا نگفتی مامانم کو بعد از حدود یکساعت و نیم اومدم دنبالت خوشحال اومدی پیشم وقتی پرسیدم گفتن ابوالفضل عالی بوده ...
29 آذر 1392

خاطرات چند روز گذشته

این مدت  وقت نکردم خاطراتت رو بنویسم ترم جدید زبان شروع شد و شما خیلی با علاقه به کلاس میری مربی هم خیلی راضیه و میگه ابوالفضل خیلی بهتر از ترم پیش شده حتی از حرفهای بامزه ات که سر کلاس میزنی  کلی تعریف میکنه و مثلا یه روز پاک کن یکی از بچه ها مونده بود تو جامدادیت تا رفتی سر کلاس گفتی eraser  بردیا پیش من مونده معلمت کلی ذوق کرده بود امروز بابا یی چشمش رو عمل کرد تو هم اط صبح داری گریه میکنی میگی گردنم درد میکنه الان هم داری بهانه میگیری نمیتونم بنویسم تا بعد
21 آذر 1392

موفقیت پسرم

آخ جوننننننننن پسرم یک ترم زبان رو با موفقیت به پایان رسوند سه شنبه گذشته یعنی ٥ آذر ٩٢ روز امتحان پایانی زبان بود از شما امتحان گرفتن و هر مادر وقتی نوبت بچه بود پشت در طوریکه شما نبینید وایمیسادیم و جواب دادن شما رو نگاه میکردیم من هم ایستادم همه کلمات مخصوصا کلمات سخت رو خیلی قشنگ جواب دادی فقط نمیدونم چرا رنگها رو که خیلی خوب به انگلیسی  بلدی جواب نمیدادی به هرحال نمره که در کار نبود و معلم خیلی راضی بود وای من که انگار تو عرش بودم فدات بشم بعد از امتحان با دوستهات (طاها محمد ایلیا راستین ) حسابی تو حیاط آموزشگاه و تو کوچه آتیش سوزوندین طوریکه معلم گفت تورو خدا اینها رو ساکت کنید وگرنه من رو بیرون میکنن از شنبه ترم جدید شروع میشه ال...
8 آذر 1392

نگرانیهای مامان

این روزها همه فکرو ذکرم شده کلاسهای شما و نگرانیهای من کلاس زبان رو خیلی دوست داری خوب هم یاد میگیری ولی نمیدونم چرا جدیدا رو صندلیت نمیشینی و کلا سر کلا س سرپا هستی گرچه تا حدودی این رفتار اقتضای سن شماست ولی من دارم از نگرانی میمیرم با اینکه مدیر آموزشگاه از شما تعریف کرد آخه اومده بودن ازتون درس بپرسن میگفت ابوالفضل اینقدر کلاس رو جدی گرفته انگار اومده دانشگاه  و لی این تعریفها باز هم خوشحالم نکرد نمیدونم شاید خیلی انتظارم از شما زیادیه خلاصه اینکه کلافه هستم خدا بدادم برسه تا تو بخواهی بری مدرسه از من چیزی نمیمونه امروز هم که خونه بودم  باهم رفتیم مهدکودک صحبت کردم که اگر  بشه چندساعتی روزهایی که خونه هستم ببرمت مهد حالا ب...
2 آذر 1392