ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

ابوالفضل هدیه خدا

باز هم عشق ورزی پسرم

عشق من پسرم من با این زبون شیرینت چه کنم دیروز بردمت حمام وقتی حمام تمام شد داشتم خشکت میکردم که لبهام رو بوسیدی و خیلی جدی گفتی مامان میدونی چقدر دوست دارم وای که از شوق به عرش رسیدم نمیدونستم که بهت چی بگم فقط با تمام وجود بغلت کردم و گفتم عزیزم من هم دوست دارم   آرزویم این است نتراود اشک در چشم تو هرگز - مگر ازشوق زیاد نرود لبخند ازعمق نگاهت هرگز و به اندازه هر روز تو عاشق باشی عاشق آنکه تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد... ...
13 مرداد 1392

فعالیتهای تابستان

عزیزم دو جلسه است که به کلاس موسیقی میری خیلی ذوق داری خدا کنه تا آخرش همینجور باشه و یاد بگیری وقتی استاد نتهای دو   ر   و می رو یاد داد و خواست که شما تکرار کنی گفتی دو سه چهار و من کلی خندم گرفته بود سر کلاس نشستنت خیلی بامزه است چون خیلی ورجه وورجه میکنی و استاد صبوری به خرج میده راستی باباجون کلی کتابهایی که عمه نازی معرفی کرده بود خرید شما خیلی علاقه داره و میگی مامان بریم کتابها رو کار کنیم این کتابها واسه تقویت هوش ریاضی و علوم خیلی خوب هستن ممنون از عمه نازی که اینهارو معرفی کرد و ممنون از باباجون که همه رو خرید
7 مرداد 1392

تبصره

قبلا هم گفتم شما مدتی بود که عادت کرده بودی دم صبح بیایی رخنخواب مامان بابا و این اصلا خوب نیست (البته به گفته روانشناسها ) من هم وقتی از مسافرت برگشتیم تصمیم گرفتم که ترکت بدم و بهت گفتم اگر تا صبح تو تخت خودت بخوابی یه جایزه داری شما هم خوابیدی البته تا 8 صبح یا 7ونیم بیدار میشدی و یا میگفتی تو پیشم بخواب یا اینکه کلا بیدار میشدی میگفتی گرسنه هستم که البته فهمیدم کلکی بیش نیست خلاصه مامان منا بیچاره زبون روزه فصل تابستان و تعطیلی که آدم دوست داره کمی بیشتر بخوابه باید کله سحر بیدار میشد بیشتر ناراحت خودت بودم که اینقدر زود بیدار میشدی بابا گفت تبصره بزار یعنی اگر صبح اومد تخت ما اشکال نداشته باشه ولی نصف شب نیاد من میدونستم که این تبصره در...
29 تير 1392

مسافرت تابستانی

چه روزهای خوبی بود امام رضا طلبید و همه با هم رفتیم پابوس امام رضا و نیمه شعبان رو اونجا بودیم پسرم شما نظر امام رضا بودی و باید زودتر از اینها میرفتیم پابوس که نشد و شکر خدا که امسال قسمت شد بریم ما همراه بابایی مامانی خاله مهسا اینها و خاله فروغ اینها حسابی خوش گذشت اول رفتیم تهران خاله مهسا هم از نمین اومد و همه باهم شنبه 1 تیر ماه حرکت کردیم راه خیلی زیاد بود استان گلستان تو دهکده ای به اسم تنگه راه موندیم وای که تو و داداشی چه شیرین بازی میکردین و باعث تفریح همه ما روز بعد حرکت کردیم به سوی مشهد مقدس خانه ای گرفتیم و قبل از رفتن به حرم دست شما در رفت درست مثل پارسال اینقدر حال همه گرفته شد چقدر گریه کردیم سه تا بیمارستان رفتیم تا اینکه...
28 تير 1392

پسرم میوه خورد

عشق مامان نمیدونم چرا اینقدر با میوه های تابستونه واقع اصلا اهل ریسک کردن نیستی وقتی میوه تابستون میاد حاضر نیستی امتحان کنی که چه طعمی داره پارسال وقتی رفتیم خونه خاله مهسا و دیدی که رهام میوه میخوره شروع کردی به خوردن بابا اینقدر خوشحال شد که میگفت باید جشن بگیریم امسال هم هرچی تلاش کردم حاضر به امتحان کردن نبودی تا اینکه دیروز با چه ترفندی راضی شدی زردآلو و عصری هم هلو بخوری من هم مجبور شده بودم قول یه ماشین بدم و بابا جون هم زحمت کشید و واسه شما ماشین خرید جایزه میوه خوردن خداروشکر همین که امتحان کردی دیگه مشکل حله
26 خرداد 1392

آخ جون بابا جون comment گذاشت

هورا هورا بالاخره باباجون نظر نوشت همیشه میرفت مطالب وبلاگ رو میخوند ولی دریغ از یه نظر و همیشه نظراتش رو شفاهی میگفت فدات شم بابا جون (از طرف مامان جون ) گل پسرم امروز هم مثل روزهای دیگه صبح زود بیدار شدی یعنی از زور دستشویی بیدار میشی و حاضر هم نیستی بری دستشویی هی گفتی مامان صبح به خیر مامان پاشو صبحونه بخوریم مامان به من نون سوخاری بده آخه بچه 8 صبح پاشیم چکار بالاخره 8 و نیم پاشدیم من دوست دارم زود بیدار شیم مشکل اینجاست که شما زود خوابت میگیره نه میخوابی  و نه اینکه میزاری کارهام رو انجام بدم و بهانه میگیری امروز واست لازانیا که دوست داری درست کردم به زور کارتون بیدار موندی غذا خوردی و خوابیدی حالا من منتظرم که بابا جون بیاد نها...
25 خرداد 1392