ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

ابوالفضل هدیه خدا

پسر نامرتب

گاهی واقعا نامرتب میشی یه روز که حسابی اتاقت رو مرتب کرده بودم تا بعد از ظهر اتاق رو به وضعی درآوردی که هرکس میدید تصور میکرد این اتاق یک ماهه که جمع نشده گفتم باید بیایی و کمک کنی تا اتاق رو مرتب کنیم رفتی جای عروسکها نشستی مثلا میخواستی کمک کنی من هم ازت عکس گرفتم ...
20 خرداد 1392

یه سفر 4 روزه

برای ٤ روز تعطیلی خرداد همراه مامانی و بابایی عمه نازی اینها و عمو علی (دوست بابا جون ) رفتیم اطراف شهرکرد جایی به اسم گهرو خونه یکی از اقوام مامانی به اسم خاله گلی البته عمه نازی اینها رفتن اصفهان و فقط یک شب با ما بودن شما هم با آرین حسابی آتیش سوزوندی عمو علی هم پسری داشت همسن آرین به اسم بهنود حسابی خوش گذشت ولی شما بهانه خونه رو میگرفتی و میگفتی بریم خونمون البته وقتی بیرون میرفتیم کلی بازی میکردی ولی خسته که میشدی بهانه میگرفتی که بریم خونه یا میگفتی ماشین قرمزه که خاله فروغ خریده رو میخوام غذا هم اصلا نمیخوردی و من خیلی ناراحت میشدم وقتی رسیدیم اهواز مامانی (مامان خودم )واسمون غذا درست کرده بود و تو با چه ولعی غذا خوردی و چه قدر رفتار...
20 خرداد 1392

بابایی رفته چشمش رو بکنه

شیرین زبونم بابایی دو روز پیش بستری شد بیمارستان واسه عمل آب مروارید چشم صبح وقتی از خواب بیدار شدی گفتم پسرم باید برم بیمارستان پیش بابایی گفتی من هم میام گفتم نمیشه بچه ها رو راه نمیدن شما برو پیش مامانی( مامان بابا) با هم رفتیم اونجا تا رسیدیم گفتی مامانی بابایی رفته چشمش رو بکنه
7 خرداد 1392

یه قصه

همیشه این قصه رو برات تعریف کردم اول قصه رو میگم بعد میگم که تو چطور جوابم رو دادی و اما قصه یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه روز بابا کمال با مامان منا ازدواج کرد اونها زندگی خوبی داشتن ولی دلشون یه بچه کوچولو میخواست گفتن خدایا میشه به ما یه بچه بدی و خدا در جواب گفت باید صبر کنید اونها به زندگیشون ادامه دادن ولی باز هم دلشون بچه خواست باز هم گفتن خدایا به ما یه بچه بده ولی باز هم خدا گفت باید صبر کنی اونها باز هم صبر کردن و اینقدر دعا کردن تا اینکه یه روز مامان منا دید یه چیزی تو دلش تکون میخوره و کم کم شکمش بزرگ شد و یه روز بابا کمال مامان منا رو برد بیمارستان و دکتر تورو از تو شکم مامان درآورد اینقدر همه خوشحال شدن و بابا کمال گفت ...
7 خرداد 1392

ناراحتی پسرم واسه مامان

  امروز یه خال کوچک که کنارم لبم بود رو با یه جراحی دکتر برداشت وقتی اومدم خونه وای ی ی ی ی ی ی تو چکار کردی وقتی من رو دیدی که یه پانسمان کوچک کنار لبمه خودت رو کشتی از گریه اینقدر گریه کردی اینقدر خودت رو زمین زدی که نمیدونستم چکار کنم آخه تو این خال رو خیلی دوست داشتی و باهاش بازی میکردی که این اصلا خوب نبود و کلا دکتر خال رو که دید گفت باید برداشته بشه عزیز مامان من رو ببخش به زور کارتون و سی دی هایی که دوست داری ساکتت کردم الهی فدات بشم مامان که واسم غصه خوردی میگفتی این چسب رو بردار پاره اش کن فعلا که آروم شدی عزیزم مامان رو ببخش و اما روز پدر     من نمی‌فهمم چرا هیچ کس نمینویسد از مردهــا از چ...
1 خرداد 1392

پسرم هنوز هم جنتلمنه

آخه خودتون قضاوت کنید کدوم بچه است که وقتی چیزی میخواد بگه بابا جون اگر تخشیص دادی  برام این رو بخر یا وقتی خوراکی میخواد بهش میگم بعد از غذا دیگه کمترین بهانه ای نمیاره و بعد از غذا یادآوری میکنه که قرار بوده بهش چی بدم حالا عمه جان (اگر این مطلب رو خوندی) خودت بگو جنتلمن نیست پسرم . دو روز با باباجون و بابایی رفتی استخر امیدوارم که باباجون باز هم تورو ببره و تنبلی نکنه اخه نازه داری علاقه مند میشی باباجون میگفت دیشب که رفتین استخر خودت رو مینداختی تو آب البته با جلیقه . راستی واست یه دوچرخه خریدیم گاهی هم با دوچرخه میری پایین و بازی میکنی
30 ارديبهشت 1392