ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

ابوالفضل هدیه خدا

عید 95

پسر گلم روزهای خوب تعطیلات من و تو شروع شده و من خیلی وقت هست که دیگه خاطرات قشنگت رو ننوشتم پس برگردیم به روزهای قبل از عید امسال اسفند شور و حال هرسال رو نداشتیم و خیلی هم غم انگیز بود چون به احترام بابابزرگ عیدی نداشتیم البته تو بچه هستی و من دلم نمیخواست این حس رو تجربه کنی عید برای شما بچه ها پر از شور و حال و شادیه یه روز با مادر بزرگ صحبت میکردیم و مادربزرگ گفت امسال عید نداریم سفره هفت سین نمیندازیم تو شنیدی و همون موقع شروع کردی بهانه کردن که چرا میگی عید نداریم چرا میگی سفره هفت سین نمیندازیم واست توضیحی ندادم چون نمیخواستم فکرت رو گرفتار ناراحتی کنم من و بابا مثل هرسال برای تو لباس عید خریدیم حتی بابا گفت به خاطر پسرم سفره هفت ...
8 خرداد 1395

دوران پیش دبستانی

پسر گلم مدتهاست که خاطرات قشنگت رو ننوشتم واقعا فرصت نمیکنم 5 ماه از سال تحصیلی گذشته و من حسابی با شما سرگرم هستم سرگرم روزهای خوب پیش دبستانی وای پیش دبستانی این همه گرفتارم کرده خدا به داد بقیه اش برسه البته حسابی هر سه (من و شما و بابا)لذت میبریم والا اسمش پیش دبستانی ولی حسابی درس خوندید مثلا الان به راحتی کتاب میخونی البته کتاب داستانهای روانخوانی کلاس اولی ها اکثر حروف رو یاد گرفتید و دیگه چیز زیادی نمونده که حروف تمام بشه البته فقط میخونید و نوشتن فارسی ندارید ریاضی جمع و تفریق و مساوی نامساوی کوچکتر بزرگتر همه اینهارو یاد گرفتید زبان هم که دارید حروف رو یاد میگیرید کلمه مینویسید مکالمه و ..... خلاصه اینکه هر روز که میای اول باید ...
26 بهمن 1394

پسرم به پیش دبستانی میرود

پسرم با سواد شدنت مبارک به قول خودت فعلا نصف سواد داری بله پسرم به همراه پسرعموش امیرعلی به مدرسه نخبگان میروند البته امیرعلی جان کلاس اول و ابوالفضل من پیش دبستانی .مدرسه برای بازگشایی جشن باشکوهی در تالار مهر برگزار کرد که به همراه زن عمو دنیا و امیرعلی به اونجا رفتیم به شما که خیلی خوش گذشت روز اول مهر هم تو مدرسه کلاسبندی شدین و شما کلاس خانم کردستانی افتادین حدود یک ساعت تو کلاس بودین براتون صحبت کردن جایزه گرفتین .از اولین هفته مهر هم سرویست درست شد و دیگه خودت با سرویس رفت و آمد میکنی یه دوست جدید هم پیدا کردی محمدامین زرگر البته روزهای اول زنگ تفریح فقط دنبال امیرعلی بودی به قول خودت همه صورتها رو نگاه میکردی تا پیداش کنی امیرعلی هم ...
11 آبان 1394

بابابزرگ برای همیشه از پیش ما رفت

بابابزرگ برای همیشه از پیش ما رفت ...رفت تا طعم روزهای خوبی که همه با هم داشتیم در کنار او برای همیشه زیر دندونامون باقی بمونه دو  ماه از رفتنش میگذره ولی هرگز برامون عادی نشده پسرم  تو این مدت خیلی سعی کردم خاطراتت رو بنویسم ولی نوشتنش واقعا برام سخت بود بابابزرگ که این همه برای سلامتیش دعا کردیم شبهای قدر ..حرم امام رضا ...و چقدر برای شنیدن خبر سلامتیش شادی کردیم ..متاسفانه خیلی زود ما رو تنها گذاشت نمیخوام از اون روزهای سختی که گذروندیم بگم فقط امروز که این مطلب رو مینویسم بسیار ناراحتم برای شما پسر نازنینم که از داشتن پدر بزرگی بی نظیر  بی بهره شدید .... روزهای سخت وباور نکردنی بدی رو پشت سر گذاشتیم روز رفت...
11 آبان 1394

پسرم 5 سالگیت مبارک

پسرم عشق مامان و بابا 5 سالگیت مبارک 26 مرداد سالگرد باشکوهترین روز زندگیمان  تبلور بی همتاترین عشق دنیایی بله 5 سال پیش در چنین روزی پسرم چشم به جهان گشود و مارا غرق در شادی وسرور نمود تو بهترین هدیه خداوند به ما هستی عزیز دلم و من هیچگاه نمیدانم چطور میتوانم بخاطر وجود نازنینت شکرگزار خداوند مهربانم باشم زود بزرگ نشو مادر کودکیت را بی حساب میخواهم و در پناهش جوانیم را زود بزرگ نشو فرزندم     قهقهه بزن  جیغ بکش  گریه کن  لوس شو  بچگی کن  ولی زود بزرگ نشو تمام هستی ام . آرام آرام پیش برو هرچه جلوتر میروی همه چیز تندتر از تو قدم بر می دارد . حالا هنوز دنیا به پا...
11 شهريور 1394

تابستان 94

تابستون داره تموم میشه و مامان فرصت نکرد این مدت چیزی بنویسه حالا اومدم از مسافرت و تولد قشنگت بگم اول تولدت رو بگم که امسال قرار بود روز تولدت مشهد باشیم و از قبل این رو برات توضیح دادیم ولی مدام سراغ تولدت رو میگرفتی و میگفتی نمیشه جشن تولدم اهواز باشه خلاصه دیدیم خیلی مشتاق جشن تولد هستی یه شب قبل از اینکه به مسافرت بریم عمه نازی همه رو دعوت کرد خونه بابابزرگ ما هم اون شب کیک سفارش دادیم و خلاصه تولدت رو همونجا گرفتیم بهت خیلی خوش گذشت بقیه هم زحمت کشیدن و هدایایی رو برات تهیه کردن خیلی خوب بود عمو اصغر هم که همیشه سر به سرت میگذاشت و بهت میگفت سیبیلت رو بده برا قرمه سبزی یه تیغ اصلاح بهت هدیه داد که حسابی باعث خنده شد و  اما کلاس...
10 شهريور 1394

دستهای کوچک دعا

بهترین شبهای دعا شبهای قدر هم گذشت پسرم امسال خیلی دعا کرد و خیلی خواسته داشت از خدا شفای هردو بابابزرگ با کمال رفت احیا و حسابی دعا کرد خدایا خودت دلشادش کن خواسته اش رو برآورده کن خدایا پسرم دستهای کوچیکش رو به سمتت دراز کرده خدایا دست خالی برش نگردون نا امیدش نکن شب نوزدهم رفتی با بابا وقتی برگشتی گفتی مامان فقط واسه بابایی و بابابزرگ دعا کردم  و شب بیست و یکم اومدی گفتی مامان واسه همه دعا کردم یه دفعه گفتی وای فقط داداش یادم رفت بعد نشستی رو مبل دستهات رو گرفتی بالا گفتی خدایا داداشم هیچوقت مریض نشه مادر به فدات تو ماه رمضون مرتب دور هم بودیم یه شب همگی خونه عمو جمال یه شب همه خونه بابابزرگ یه شب هم همه افطار خونه ما و دیشب هم...
20 تير 1394