ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

ابوالفضل هدیه خدا

سال 1399 مبارک

پسرم عیدت مبارک امیدوارم سالی سرشار از موفقیت سلامتی و خوشبختی پیش رو داشته باشیم امسال  بخاطر ویروس کرونا عید متفاوتی داریم عیدی که مسافرت نمیریم دیدوبازدید عید نداریم و در خانه قرنطینه هستیم یک ماه اسفند مدارس تعطیل شد و شما بصورت مجازی درس خوندی این ایام هم که هم درس می خونی هم تلویزیون وکمی gameوخلاصه خودت رو سرگرم میکنی نقاشی و توپ بازی .... امسال کلاس چهارم هستی و همچنان در مدرسه مکتب الجواد دوست صمیمیت صانع شمسی امسال از مدرسه رفت و شما تنها شدی البته تو پسر خوبم اینقدر خونگرم هستی که با همه ی بچه های کلاس دوستی و خداروشکر مشکلی نداری. ...
5 فروردين 1399

اسکی در آبعلی

پنجشنبه گذشته با خاله فروغ اینها رفتیم ابعلی بابا برات مربی اسکی گرفت و تو هم حسابی مشغول شدی یه چیزهایی یاد گرفتی بعد هم رفتیم سورتمه وای عالی بود اینقدر قل خوردی و افتادی حسابی لذت بردی 
18 اسفند 1397

پسر قهرمان من

عشق مامان و بابا پسر قهرمان مثل همیشه بهت افتخار میکنم دیروز مسابقات تکواندو در سطح استان تهران بود 97/12/17  در دو ایتم شرکت کردی و مقام آوردی مقام دوم و سوم اینقدر خوشحال شدیم من که اشک شوق میریختم بابا از ته دل میخندید و تو هم که حسابی ذوق زده شده بودی کمربند سبز داری و خیلی هم زحمت کشیدی فدای تو پسر تلاشگر من . برای دیدن مسابقه عمو فریبرز و دایی فرشید هم اومدند عصر هم شیرینی بردیم خونه بابایی و خاله فروغ اینها هم اومدند و یه جشن کوچولو گرفتیم  امروز هم شیرینی بردی مدرسه بابا هم گفت امروز به همکارام شیرینی میدم .فدای تو بشم من انشالله همیشه سلامت باشی و همیشه مامان و بابا شاهد موفقیتهای روز افزونت باشند 
18 اسفند 1397

کلاس سوم

پسر قشنگم در کلاس سوم درس می خونی مثل همیشه پسر خوب مدرسه و درس خون مثل همیشه وقتی میام مدرسه درست رو میپرسم عالی هستی و بهت افتخار میکنم امسال خداروشکر معلم خیلی خوبی داری خانم یوسفی عزیز کلاسهای تکواندو رو هم ادامه دادی و خیلی علاقه مند هستی فعلا کمربند زرد داری نقاشی هم خیلی خوب ادامه دادی خودت میگی می خوام طراح ماشین بشم منم آرزوی موفقیت میکنم برات انشالله به همه آرزو های خوبت برسی عشق مامان و بابا
18 دی 1397

عشقم 8 سالگیت مبارک

عشق مامان و بابا 8 ساله شد و یه جشن خوشگل با داداش (رهام) گرفتیم با تم بت من مبارکت باشه عزیزم نریمان هم عید غدیر با زهرا جون نامزد کرد انشالله خوشبخت باشن و روزی پسرم .
13 شهريور 1397

شروع دوباره خاطره نویسی

عزیز مادر یک سالی هست مطلب ننوشتم دیگه مامان خیلی سرش شلوغ شماهم که هزارماشالله باسوادشدی و کم کم خودت باید خاطرات قشنگت رو بنویسی کلاس دوم تمام شد با معلمی که از فرشته چیزی کم نداشت خداروشکر سال خوبی بود ذوستهای جدید پیدا کردی و خیلی لذت بردی دوستهای صمیمیت صانع و پارسا که هرروز که از مدرسه میومدی کلی برام تعریف میکردی که چه بازیهایی کردی هرروز از شادیت خوشحال تر میشدم . بابا  هم خداروشکر از مهر 96 به صورت مامور به تهران اومد و دیگه نیازی نبود که به اهواز رفت و امد کنه و این باعث شد که تو از همیشه خوشحالتر باشی بعد از سه ماه لطف خدا شامل حالمون شد و انتقال بابا درست شد خدایا هزار بار شکر . مامان هم که همچنان معاون موند و به رباط کری...
18 خرداد 1397

پسرم جشن اسمت مبارک

ابوالفضل عزیزم بالاخره درستون رسید به (ض) و حروف اسمت کامل شد تو پسر قشنگم که اسمت رو خودت بلد بودی بنویسی ولی رسم بر این هست که وقتی حروف اسم هر دانش آموزی کامل میشه میتونن جشن بگیرن متاسفانه تو کلاس شما فقط شیرینی میاوردن و خبر دیگه ای نبود ما تصمیم گرفتیم اسمت رو روی برگه های رنگی پرینت بگیریم و به همه بچه های کلاس بدیم من با اسمت ماشین درست کردم 30 تا ماشین که بدیم به دوستات بعد هم روی یک مقوا بزرگ یه قطار درست کردم و روی هر واگن یکی از حروف اسمت و برای راننده قطار هم عکس خودت رو زدم  بابا هم شیرینی خرید هم واسه دفتر هم معلم و بچه های کلاس یه متن خیلی زیبا هم برای معلمت خوندی که معلمت خیلی لذت برد و میگفت کاش بقیه مادرها از شما یاد ...
28 فروردين 1396

نوروز 96

پسر گلم بعد از مدتها می خوام برام بنویسم بالاخره پاییز و زمستان رو پشت سر گذروندیم هم خوب بود هم بد بد به این دلیل که تو خیلی کم اشتها شده بودی و خیلی ضعیف و به همین دلیل خیلی مریض شدی مخصوصا توی اسفند که یه سر رفتیم اهواز برای عروسی امیر دایی بهمن تو هم حسابی سرما خوردی و بعد هم عفونت ریه خیلی داغون شدی خیلی ضعیف شدی و سه هفته طول کشید و مدرسه هم نرفتی من هم خیلی سختی کشیدم تا خوب شدی عزیز دلم خداروشکر به خیر گذشت از حدود 20 اسفند هم خاله مهسا اینها اومدن تهران که بعد برن اهواز ولی به دلیل شرایط بد خاله مهسا چون نی نی داره دکتر اجازه حرکت نداد و مجبور شدن چند روز تهران بمونن تو هم که به دلیل مریضی مدرسه نمیرفتی و حسابی با داداشت حال کردین 2...
16 فروردين 1396

مهاجرت

 پسرم مدتهاست که خاطراتت رو ننوشتم تو این مدت زندگیمون دچار تغییر و تحولات زیادی شده  تابستان گذشته بابا که سالها بود دنبال انتقالی بود خیلی جدی تر موضوع رو پیگیری کرد و تونست قولهایی بگیره و فکر میکرد که به زودی انتقالیش درسته میشه مامان هم دقیقه نود درخواست انتقالی داد درحالیکه اصلا تصورش رو نمیکردیم که با انتقالی موافقت کنن و شهریور ماه بود که جواب دادن که با انتقالی مامان به شهرستان رباط کریم موافقت شد خلاصه اینکه با سرعت دنبال خونه گشتیم و به دنبال مدرسه خوب برای شما که متاسفانه ثبت نام تمام شده بود و به سختی تونستیم تو یک مدرسه دولتی نزدیک خونه البته با یک معلم خوب ثبت نامت کنیم الهی بمیرم برات که از مدرسه ات و دوستای خوبت جد...
23 بهمن 1395