ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

ابوالفضل هدیه خدا

بابایی رفته چشمش رو بکنه

شیرین زبونم بابایی دو روز پیش بستری شد بیمارستان واسه عمل آب مروارید چشم صبح وقتی از خواب بیدار شدی گفتم پسرم باید برم بیمارستان پیش بابایی گفتی من هم میام گفتم نمیشه بچه ها رو راه نمیدن شما برو پیش مامانی( مامان بابا) با هم رفتیم اونجا تا رسیدیم گفتی مامانی بابایی رفته چشمش رو بکنه
7 خرداد 1392

یه قصه

همیشه این قصه رو برات تعریف کردم اول قصه رو میگم بعد میگم که تو چطور جوابم رو دادی و اما قصه یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه روز بابا کمال با مامان منا ازدواج کرد اونها زندگی خوبی داشتن ولی دلشون یه بچه کوچولو میخواست گفتن خدایا میشه به ما یه بچه بدی و خدا در جواب گفت باید صبر کنید اونها به زندگیشون ادامه دادن ولی باز هم دلشون بچه خواست باز هم گفتن خدایا به ما یه بچه بده ولی باز هم خدا گفت باید صبر کنی اونها باز هم صبر کردن و اینقدر دعا کردن تا اینکه یه روز مامان منا دید یه چیزی تو دلش تکون میخوره و کم کم شکمش بزرگ شد و یه روز بابا کمال مامان منا رو برد بیمارستان و دکتر تورو از تو شکم مامان درآورد اینقدر همه خوشحال شدن و بابا کمال گفت ...
7 خرداد 1392

ناراحتی پسرم واسه مامان

  امروز یه خال کوچک که کنارم لبم بود رو با یه جراحی دکتر برداشت وقتی اومدم خونه وای ی ی ی ی ی ی تو چکار کردی وقتی من رو دیدی که یه پانسمان کوچک کنار لبمه خودت رو کشتی از گریه اینقدر گریه کردی اینقدر خودت رو زمین زدی که نمیدونستم چکار کنم آخه تو این خال رو خیلی دوست داشتی و باهاش بازی میکردی که این اصلا خوب نبود و کلا دکتر خال رو که دید گفت باید برداشته بشه عزیز مامان من رو ببخش به زور کارتون و سی دی هایی که دوست داری ساکتت کردم الهی فدات بشم مامان که واسم غصه خوردی میگفتی این چسب رو بردار پاره اش کن فعلا که آروم شدی عزیزم مامان رو ببخش و اما روز پدر     من نمی‌فهمم چرا هیچ کس نمینویسد از مردهــا از چ...
1 خرداد 1392

پسرم هنوز هم جنتلمنه

آخه خودتون قضاوت کنید کدوم بچه است که وقتی چیزی میخواد بگه بابا جون اگر تخشیص دادی  برام این رو بخر یا وقتی خوراکی میخواد بهش میگم بعد از غذا دیگه کمترین بهانه ای نمیاره و بعد از غذا یادآوری میکنه که قرار بوده بهش چی بدم حالا عمه جان (اگر این مطلب رو خوندی) خودت بگو جنتلمن نیست پسرم . دو روز با باباجون و بابایی رفتی استخر امیدوارم که باباجون باز هم تورو ببره و تنبلی نکنه اخه نازه داری علاقه مند میشی باباجون میگفت دیشب که رفتین استخر خودت رو مینداختی تو آب البته با جلیقه . راستی واست یه دوچرخه خریدیم گاهی هم با دوچرخه میری پایین و بازی میکنی
30 ارديبهشت 1392

تعطیلات من و تو

آخ جون مامان تقریبا تعطیل شده و چه لذتی داره تو خونه کنار تو بودن آخه هرشب ازم میپرسیدی مامان فردا میری مدرسه ؟ مامان فردا نرو و دل من رو با این حرفهات اتیش میزدی چند شب پیش بابا گفت بابا جون به من هم بگو نرو سر کار رو کردی به و گفتی مامان بابا بره تو نرو مدرسه آخ الهی فدات شم دیگه نمیرم فقط در دو تاریخ دیگه برم و دیگه تمام همش میخوام درخدمت تو باشم شیرین زبونم هر روز شیرین تر از روز قبل میشی از کدوم حرفهات بگم امروز برات خمیر درست کردم با آرد و آب گفتم بیا بازی کنیم اولش گفتی نه دستهام کثیف میشه ولی بعد اومدی بازی و کلی کیف کردی ادمک ساختیم خورشید گربه با حبوبات هم چشم و دهن گذاشتیم کلی ذوق کردی  چند شب پیش عمه سهیلا اینها خونه بابایی ...
28 ارديبهشت 1392

وبلاگ پسرم دو ساله شد

عزیزم دو ساله دارم واست مینویسم خیلی خوشحالم البته خاطرات قشنگ با تو بودن خیلی بیش از این حرفهاست ولی مامانت رو ببخش که کمتر فرصت میکنم بیام تو وب ولی خوب باز هم خوبه انشالله تابستان درپیشه و بیشتر فرصت کنم خاطرات قشنگت و شیرین زبونی هات رو بنویسم الان هم بالا سرم ایستادی و میگی مامان بریم بخوابیم دیگه . فدات بشمس
4 ارديبهشت 1392

آبرو ریزی یک جنتلمن

وای از این جنتلمن که چه کرد مهمون داشتیم عمو حسن اینها عمو حسین اینها (عموهای بابا جون هستند) عمو جلال عمو جمال عمه نازی و مامانی بابایی اینها همه بودن وای که شما بچه ها چه کردین پسرم تو هم حسابی شیطونی کردی تو که بابا جون میگفت پسرم یه جنتلمن واقعیه اینقدر اروم بودی ولی اون شب چه ها که نکردی بزرگتر ها همه کلافه شدن اسباب بازی که نگو همه داغون خدا رحم خودتون کرد فردا شبش هم که دوستهای باباجون همراه خونواده ها شون اومدن عید دیدنی و دیدن خونمون باز هم شما بچه ها حسابی شیطونی کردی و من ازدست شما خیلی ناراحت شدم اصلا دوست ندارم که کسی رو بزنی البته خوشحالم که از پس خودت برمیایی ولی نباید اینجوری بازی های خطرناک بکنی البته وقتی کسی میاد خونمون ا...
26 فروردين 1392