عزیزم مهر ماه اومد و دوباره مامان باید بره مدرسه تو پسر گلم که توی تابستون خیلی وابسته شده بودی و من خیلی واست نگران بودم ولی خداروشکر خیلی زود خودت رو با شرایط جدید وفق دادی دو هفته اول پیش مامانی(مامان بابا) رفتی و خیلی پسر خوبی بودی با کسری بازی میکردی و حسابی سرگرم بودین وقتی از شب قبل بهت میگفتم فردا مامان میره سر کار و ابوالفضل میره پیش مامانی هیچ اعتراضی نمیکردی هفته پیش مامانی بابایی اسباب کشی داشتن و خونه ای رو که هزاران خاطره ازش داشتیم رو خالی کردیم خداروشکر که تماما خاطرات خوب بود بدنیا اومدن خاله مهسا عروسی دایی فرشید خاله فروغ و مامان منا و بعد هم بدنیا اومدن غزال خود تو چون از بیمارستان اونجا رفتیم البته مامانی بابایی خونه بهت...