ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

ابوالفضل هدیه خدا

عشق ورزی پسرم

امروز صبح دستهات رو باز میکردی و میگفتی مامان دوست دارم یعنی دوستت دارم   عزیزم دلم برات ضعف رفت یا اینکه میگی عدیدم یعنی عزیزم  وقتی بهت میگم قربونت برم میگی الهی آمین بهت گفتم همه زندگیم جواب دادی همش زندگی یعنی همه زندگیم  آخه با این زبون شیرینت چکارت کنم دیروز ماسازور رو که شبیه ماهیه برداشتی بهش میگی ماهی برو مامانی بابایی   مامان کار بابا کار و لباس بیرونت رو هم تن ماهی کردی   آخه وقتی میخوام برم سر کار شب قبلش برات توضیح میدم که مامان میره کار بابا هم میره کار ابوالفضل میره مامانی بابایی ولی واقعا فکر نمیکردم اینقدر قشنگ درک کنی مادر به فدات
31 خرداد 1391

از پوشک گرفته شدن پسرم

عزیزم بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدی و به لطف خدا حالت خوب شد چون مدرسه مامان هم کم کم رو به پایان بود در تاریخ ٢٤ اردیبهشت صبح که از خواب ناز بیدار شدی و صبحانه خوردی بعد از دستشویی رفتن بهت گفتم که دیگه پسرم رو پوشک نمیکنم و گفتم پوشک برووووووووو   تو هم با کلی ذوق تکرار کردی پوشک برووووو و به این ترتیب پسرم هم به مامان کمک کرد و این پروزه عظیم رو با هم گذروندیم با موفقیت عزیزم اولش برام خیلی سخت بود از کارو زندگی افتاده بودم ولی تو پسر نازنینم خیلی زود یاد گرفتی آفرین به عزیز مامان
31 خرداد 1391

کلمات جدید

خیلی تلاش میکنی جمله بگی و چه قدر هم قشنگ اما کلمات نانی کوتی =ماشین پلیس      بلاس=لباس      مناز =نماز       تلوزووو.ون=تلویزیون    سبیلوووووو=سبیل البته کلماتی که بلدی بگی قابل شمارش نیستن ولی این چند مورد خیلی با مزه بود دیروز بهت گفتم  ابوالفضل مامان قربونت برم جواب دادی الهی آمین
21 خرداد 1391

روزهای سخت

عزیز مامان خیلی وقته که فرصت نشده خاطراتت رو بنویسم آخه اردیبهشت ماه بود که باز هم مریض شدی باز هم تب و این دفعه سه روز بیمارستان نفت بستری شدی چی بگم که چی به روزمون اومد من و تو با هم بودیم ولی بیچاره بابا جون اجازه نداشت پیش ما بمونه گرچه از هر فرصتی واسه اومدن به بیمارستان استفاده میکرد و میدونم که بابا جون خیلی بیشتر از من اذیت شد اخه من هر لحظه کنارت بودم شب تا صبح بالا سرت بودم ولی بابا جون خیلی داغون شدم تمام ریشهایش سفید شد بمیرم براش چقدر گریه میکرد از حال خودم که نگم دیگه بعد از سه روز جواب ازمایشهایت خوب بود و مرخص شدی همه این مدت خیلی زحمت کشیدن بابایی مامانی عمه عموها زن عمو ها که ملاقاتت میومدن و چه قدر ناراحت بودن و خاله ها د...
21 خرداد 1391

ابوالفضل هدیه ای دوباره از خدا

عزیز مامان چطور شروع کنم خاطرات روزهای بد گذشته رو چطوری بگم که خداوند تو رو دوباره به ما هدیه داد آره عزیز مامان تو مریض شدی تب کردی و.......... نه نمی خوام  بگم  نمیگم چه به روز من و بابا و بقیه اومد فقط فکر میکنم 10سال پیرتر شدم ولی باز هم خدای مهربون بدادمون رسید و مثل همیشه کمکمون کرد و دوباره تورو به ما هدیه داد عزیز مامان تو همه زندگی مامان و بابا هستی  از خدا میخوام که تورو همیشه برای ما سالم نگه داره و خودش محافظ همه بچه ها باشه آره عزیزم همیشه برات خوندم که لالا لالا گل نارم چه خوشبختم تورو دارم     بدون تا روزی که زنده ام تورو تنها نمیزارم لالا لالا گل لاله بشی کاشکی تو صد ساله  &nb...
16 ارديبهشت 1391

وبلاگ پسرم یکساله شد

عزیز مادر یک سال از روزی که تصمیم گرفتم خاطرات قشنگت رو ثبت کنم میگذره خوشحالم از اینکه تونستم ادامه بدم و با وجود گرفتاریها به خاطر تو عشق مامان این کارو ادامه دادم الان هم خوابی که تونستم چندخطی بنویسم ممنونم از تمام دوستهای خوبم که تو این مدت مارو تنها نگذاشتن و به ما سر میزدن و نظر میگذاشتن . دیشب با دوستهای بابا عمو داوود اینها و عمو پیمان و خانمش رفتیم پارک خیلی خوش گذشت تو هم عمو داوود رو  داوود صدا میکردی بعد هم با بابا و عموها فوتبال بازی کردی میگفتی پاس گل . مامان به قربونت بره راستی چهارشنبه شب رفتیم خونه مامانی اینها که با پسر عموها و دختر عمو (همه نوه ها) بریم عکاسی از شما نوه ها عکس دست جمعی بگیریم وای که چه کردین شما...
2 ارديبهشت 1391

آوازهای پسرم

جدیدا یاد گرفتی میخونی دریا دریا دریا    یا اینکه باریباخ باریباخ . بهت میگم خروسه چی میگه جواب میدی قوقولی قولو .    بهت میگم اسمت چیه میگی ابولی . مامانی بهت یاد داده وقتی صدات میکنه جواب بدی بله مامانی گفت ابوالفضل تو هم گفتی بلی مامانی که کلی ذوق کرده بود گفت بله گلی از اون به بعد وقتی صدات میکنیم ابوالفضل جواب میدی بلی گلی . وقتی آب میخواهی میگی (با ) بهت میگم داداشی چی میگه جواب میدی آب .
28 فروردين 1391

پسرم دومین بهار زندگیت مبارک

ایام عید با تمام زیباییهاش گذشت چه خوب بود روزهای آخر اسفند همش بدو بدو میکردیم تا زودتر کارهامون رو بکنیم تا مهمونها بیان اول خاله فروغ اومد تو خونه بابایی و توی حیاط بودی خاله برات ماشین آورد کلی ذوق کردی دو روز بعد دایی فرشید اینها آمدن و دایی برات یک استخر بادی آورد از این هم خیلی خوشت اومد روز آخر یعنی روز عید صبح زود خاله مهسا اومد با داداشی وای از همون اولین برخورد با داداشی(رهام پسر خاله) سر یه سیب دعوا شد دیگه تو و داداشی شدین شیرینی مجلس هامون با دعوا ها و شیرین کاریهاتون حسابی همه رو به خنده مینداختین البته داداشی بیشتر کتک میخورد . 12 فروردین همشون رفتن و حسابی حالمون گرفته شد  
28 فروردين 1391