ابوالفضل هدیه خدا

شروع دوباره خاطره نویسی

عزیز مادر یک سالی هست مطلب ننوشتم دیگه مامان خیلی سرش شلوغ شماهم که هزارماشالله باسوادشدی و کم کم خودت باید خاطرات قشنگت رو بنویسی کلاس دوم تمام شد با معلمی که از فرشته چیزی کم نداشت خداروشکر سال خوبی بود ذوستهای جدید پیدا کردی و خیلی لذت بردی دوستهای صمیمیت صانع و پارسا که هرروز که از مدرسه میومدی کلی برام تعریف میکردی که چه بازیهایی کردی هرروز از شادیت خوشحال تر میشدم . بابا  هم خداروشکر از مهر 96 به صورت مامور به تهران اومد و دیگه نیازی نبود که به اهواز رفت و امد کنه و این باعث شد که تو از همیشه خوشحالتر باشی بعد از سه ماه لطف خدا شامل حالمون شد و انتقال بابا درست شد خدایا هزار بار شکر . مامان هم که همچنان معاون موند و به رباط کری...
18 خرداد 1397

پسرم جشن اسمت مبارک

ابوالفضل عزیزم بالاخره درستون رسید به (ض) و حروف اسمت کامل شد تو پسر قشنگم که اسمت رو خودت بلد بودی بنویسی ولی رسم بر این هست که وقتی حروف اسم هر دانش آموزی کامل میشه میتونن جشن بگیرن متاسفانه تو کلاس شما فقط شیرینی میاوردن و خبر دیگه ای نبود ما تصمیم گرفتیم اسمت رو روی برگه های رنگی پرینت بگیریم و به همه بچه های کلاس بدیم من با اسمت ماشین درست کردم 30 تا ماشین که بدیم به دوستات بعد هم روی یک مقوا بزرگ یه قطار درست کردم و روی هر واگن یکی از حروف اسمت و برای راننده قطار هم عکس خودت رو زدم  بابا هم شیرینی خرید هم واسه دفتر هم معلم و بچه های کلاس یه متن خیلی زیبا هم برای معلمت خوندی که معلمت خیلی لذت برد و میگفت کاش بقیه مادرها از شما یاد ...
28 فروردين 1396

نوروز 96

پسر گلم بعد از مدتها می خوام برام بنویسم بالاخره پاییز و زمستان رو پشت سر گذروندیم هم خوب بود هم بد بد به این دلیل که تو خیلی کم اشتها شده بودی و خیلی ضعیف و به همین دلیل خیلی مریض شدی مخصوصا توی اسفند که یه سر رفتیم اهواز برای عروسی امیر دایی بهمن تو هم حسابی سرما خوردی و بعد هم عفونت ریه خیلی داغون شدی خیلی ضعیف شدی و سه هفته طول کشید و مدرسه هم نرفتی من هم خیلی سختی کشیدم تا خوب شدی عزیز دلم خداروشکر به خیر گذشت از حدود 20 اسفند هم خاله مهسا اینها اومدن تهران که بعد برن اهواز ولی به دلیل شرایط بد خاله مهسا چون نی نی داره دکتر اجازه حرکت نداد و مجبور شدن چند روز تهران بمونن تو هم که به دلیل مریضی مدرسه نمیرفتی و حسابی با داداشت حال کردین 2...
16 فروردين 1396

مهاجرت

 پسرم مدتهاست که خاطراتت رو ننوشتم تو این مدت زندگیمون دچار تغییر و تحولات زیادی شده  تابستان گذشته بابا که سالها بود دنبال انتقالی بود خیلی جدی تر موضوع رو پیگیری کرد و تونست قولهایی بگیره و فکر میکرد که به زودی انتقالیش درسته میشه مامان هم دقیقه نود درخواست انتقالی داد درحالیکه اصلا تصورش رو نمیکردیم که با انتقالی موافقت کنن و شهریور ماه بود که جواب دادن که با انتقالی مامان به شهرستان رباط کریم موافقت شد خلاصه اینکه با سرعت دنبال خونه گشتیم و به دنبال مدرسه خوب برای شما که متاسفانه ثبت نام تمام شده بود و به سختی تونستیم تو یک مدرسه دولتی نزدیک خونه البته با یک معلم خوب ثبت نامت کنیم الهی بمیرم برات که از مدرسه ات و دوستای خوبت جد...
23 بهمن 1395

تابستان 95

پسرم قشنگم تابستون قشنگی رو با هم تا الان گذروندیم و یه مسافرت عالی رفتیم حدود 16 روز که بیشترش رو تهران خونه خاله فروغ بودیم شبی که رسیدیم خاله فروغ حسابی طبق معمول سورپرایزمون کرد غزال هم بود خاله کیک گرفته بود و برای افتادن اولین دندانت جشن گرفت بعد هم هرشب یه جا میرفتیم برای تفریح خاله مهسا اینها هم اومدن تهران خرید داشتن شما مردها همگی یه شب رفتید پارک آبی و حسابی حال کردین یه شب هم پارک ارم و باغ وحش که البته تو دوبار رفتی یه شب هم با داداش رفتی یه روز هم با عمه فروزان اینها رفتیم جاده چالوس که خیلی خوش گذشت دیگه پارک چیتگر و پارک پرواز و حسابی خوش گذروندیم آخر هفته هم همگی با خاله فروغ اینها و خاله مهسا اینها و دایی فرشید رفتیم به سمت...
24 مرداد 1395

عید 95

پسر گلم روزهای خوب تعطیلات من و تو شروع شده و من خیلی وقت هست که دیگه خاطرات قشنگت رو ننوشتم پس برگردیم به روزهای قبل از عید امسال اسفند شور و حال هرسال رو نداشتیم و خیلی هم غم انگیز بود چون به احترام بابابزرگ عیدی نداشتیم البته تو بچه هستی و من دلم نمیخواست این حس رو تجربه کنی عید برای شما بچه ها پر از شور و حال و شادیه یه روز با مادر بزرگ صحبت میکردیم و مادربزرگ گفت امسال عید نداریم سفره هفت سین نمیندازیم تو شنیدی و همون موقع شروع کردی بهانه کردن که چرا میگی عید نداریم چرا میگی سفره هفت سین نمیندازیم واست توضیحی ندادم چون نمیخواستم فکرت رو گرفتار ناراحتی کنم من و بابا مثل هرسال برای تو لباس عید خریدیم حتی بابا گفت به خاطر پسرم سفره هفت ...
8 خرداد 1395

دوران پیش دبستانی

پسر گلم مدتهاست که خاطرات قشنگت رو ننوشتم واقعا فرصت نمیکنم 5 ماه از سال تحصیلی گذشته و من حسابی با شما سرگرم هستم سرگرم روزهای خوب پیش دبستانی وای پیش دبستانی این همه گرفتارم کرده خدا به داد بقیه اش برسه البته حسابی هر سه (من و شما و بابا)لذت میبریم والا اسمش پیش دبستانی ولی حسابی درس خوندید مثلا الان به راحتی کتاب میخونی البته کتاب داستانهای روانخوانی کلاس اولی ها اکثر حروف رو یاد گرفتید و دیگه چیز زیادی نمونده که حروف تمام بشه البته فقط میخونید و نوشتن فارسی ندارید ریاضی جمع و تفریق و مساوی نامساوی کوچکتر بزرگتر همه اینهارو یاد گرفتید زبان هم که دارید حروف رو یاد میگیرید کلمه مینویسید مکالمه و ..... خلاصه اینکه هر روز که میای اول باید ...
26 بهمن 1394

پسرم به پیش دبستانی میرود

پسرم با سواد شدنت مبارک به قول خودت فعلا نصف سواد داری بله پسرم به همراه پسرعموش امیرعلی به مدرسه نخبگان میروند البته امیرعلی جان کلاس اول و ابوالفضل من پیش دبستانی .مدرسه برای بازگشایی جشن باشکوهی در تالار مهر برگزار کرد که به همراه زن عمو دنیا و امیرعلی به اونجا رفتیم به شما که خیلی خوش گذشت روز اول مهر هم تو مدرسه کلاسبندی شدین و شما کلاس خانم کردستانی افتادین حدود یک ساعت تو کلاس بودین براتون صحبت کردن جایزه گرفتین .از اولین هفته مهر هم سرویست درست شد و دیگه خودت با سرویس رفت و آمد میکنی یه دوست جدید هم پیدا کردی محمدامین زرگر البته روزهای اول زنگ تفریح فقط دنبال امیرعلی بودی به قول خودت همه صورتها رو نگاه میکردی تا پیداش کنی امیرعلی هم ...
11 آبان 1394

بابابزرگ برای همیشه از پیش ما رفت

بابابزرگ برای همیشه از پیش ما رفت ...رفت تا طعم روزهای خوبی که همه با هم داشتیم در کنار او برای همیشه زیر دندونامون باقی بمونه دو  ماه از رفتنش میگذره ولی هرگز برامون عادی نشده پسرم  تو این مدت خیلی سعی کردم خاطراتت رو بنویسم ولی نوشتنش واقعا برام سخت بود بابابزرگ که این همه برای سلامتیش دعا کردیم شبهای قدر ..حرم امام رضا ...و چقدر برای شنیدن خبر سلامتیش شادی کردیم ..متاسفانه خیلی زود ما رو تنها گذاشت نمیخوام از اون روزهای سختی که گذروندیم بگم فقط امروز که این مطلب رو مینویسم بسیار ناراحتم برای شما پسر نازنینم که از داشتن پدر بزرگی بی نظیر  بی بهره شدید .... روزهای سخت وباور نکردنی بدی رو پشت سر گذاشتیم روز رفت...
11 آبان 1394

پسرم 5 سالگیت مبارک

پسرم عشق مامان و بابا 5 سالگیت مبارک 26 مرداد سالگرد باشکوهترین روز زندگیمان  تبلور بی همتاترین عشق دنیایی بله 5 سال پیش در چنین روزی پسرم چشم به جهان گشود و مارا غرق در شادی وسرور نمود تو بهترین هدیه خداوند به ما هستی عزیز دلم و من هیچگاه نمیدانم چطور میتوانم بخاطر وجود نازنینت شکرگزار خداوند مهربانم باشم زود بزرگ نشو مادر کودکیت را بی حساب میخواهم و در پناهش جوانیم را زود بزرگ نشو فرزندم     قهقهه بزن  جیغ بکش  گریه کن  لوس شو  بچگی کن  ولی زود بزرگ نشو تمام هستی ام . آرام آرام پیش برو هرچه جلوتر میروی همه چیز تندتر از تو قدم بر می دارد . حالا هنوز دنیا به پا...
11 شهريور 1394